همیشه یک باور ساده ما را به زندگی وصل می کند...
یک امید بیهوده...که زندگی این طور نیست ، این طور نخواهد ماند
نه سعی خودت را بکن...
این ها چرت است !
تو می توانی ! امید ، انگیزه ، معجزه ، تلاش
مگر چقدر می توانی ؟
گناه از تو نیست ! نپوس ولی بدان تو مسئول بد بختی هایت نیستی !
میگذرد...
نه...نه...همیشه هست.توجه نکن !
و این بود آغاز رویای بیست سالگی...
یعنی من واقعا میخوام ببینم من مشکل دارم یا همه این جورین؟
من از یکی خوشم میومد که ول کرده رفته.یعنی کلا نبود که حالا بخواد ول کنه بره...
اصلا هم نمی دونست که من دوسش دارم..
حالا این وسط یکی دیگه میاد.ازش خوشم میومد ولی انقدر لف لف کرد که وقتی پریروز بهم گفت،گفتم نه !
ضعف شخصیت و گریه و نمیدونم یه سری از این چرت و پرتا.
یه جورایی می ترسم.
میترسم به خاطر این که رفتم با یکی دیگه دوست شدم the one رو از دست بدم.یا نمیدونم شاید اون بره با یکی دیگه...
انقد میترسم
به قول حافظ :
گرت هواست یار نگسلد پیوند نگه دار سر رشته تا نگه دارد
یک جایی در زندگیه آدم هست که بالاخره The One رو پیدا میکنه...
حالا ممکنه همون لحظه The One در دسترس باشه،
یا اینکه...رفته باشه...
دورِ دورِ دور..
مثل مال من که رفته آمریکا :(((
و من تازه امروز صبح فهمیدم که اون The One من بود...
حالا عین بدبختا نشستم یه گوشه و هیچ غلطی نمیکنم.
فقط حسرت می خورم.اتفاقا حسرتِ این رو هم میخورم که چرا وقتی بود هیچ کاری نکردم...
داغونم بد !
چه فرقی میکنه بودنم، وقتی نبودنم برای کسی مهم نیست...
باید کسی باشد
که هروقت بار تنهاییت سنگین شد
هر وقت کمر کلماتت شکست
هر وقت واژه هایت لال شدند
بیاید بنشیند مقابل چشمهایت
و تو زل بزنی به خودت
که جاری شده ای میان چشمهایش...
باید کسی باشد
که هر وقت بار دلتنگیت سنگین شد
هر وقت طاقت سکوتت تمام شد
هر وقت کم آوردی
بیاید بنشیند کنارت
و تو سرت را بگذاری روی شانه اش
و تمام خودت را به او تکیه دهی...
باید کسی باشد
که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد
هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد
بیاید آغوش باز کند
و پناهت شود
و تو یک جا
تمام تنهاییت را
تمام دلتنگیت را
تمام سکوتت را
تمام خستگیهایت را
و تمام بغضت را
میان هُرم نفسهایش
نفس بکشی...
تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه؟
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر
ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.
”فریدون مشیری”
دلم برای یک عاشقانه تنگ است...
ای آنکه جز او کسی باران فرو نمی بارد...

چیزی به نام حرمتِ پدر در من وجود ندارد.
پدر برای من همان وقت مُرد که نصفه شب سر از تخت خوابم در آورد...
میدونم بدم.
مجبوری انقدر ازم بپرسی: خوبی؟ خوبی؟ راستشو بگو !
که بدتر بشم؟؟؟
میخواستم با تو که حرف میزنم بهتر بشم.
پ.ن : فرصت خوب شدن رو با دلسوزیه الکی از بقیه نگیرید !
خب رفتی وبلاگت رو پاک کردی که چی؟
که یعنی من جاشو فهمیدم دیگه نرم بخونم؟
اون وقت فکر کردی من نمیدونم تو میای وبلاگ منو می خونی؟
واقعا چی فک کردی پیش خودت؟من اگه اراده کنم همین الان میتونم وبلاگ جدیدتو پیدا کنم.
چس بازی در نیار !