109

مرا به آغوشت راه بده ... 

 

108

به من که نگاه کنی 

اندوه خسته ی زنی* را می بینی، 

که در کهکشانِ به این بزرگی 

حتی آرزویِ یک نفر هم نیست... 

 

* بکارت چه معنایی دارد، وقتی هیچ وقت قصد برداشتنش را نداری؟ 

 

107

به خاطر تو که می نویسم، 

نوشته هایم خواندنی تر می شوند... 

 

106

ثانیه های من پر از هق هقِ تنهایی است ... 

 

105

هوس یک آغوش 

هر شب مرا دیوانه میکند....

104

تنها کسانی که برای همیشه متعلق به ما خواهند بود آن هایی هستند 

 

 که برای همیشه از دست داده ایم.....  

 

Reference

103

چشم گذاشتم

رفتی

تا همیشه شمردن ، شرط بازی نبود .

102

دستم به تو نمیرسه 

حرفایی که میخواستم به تو بزنم رو 

تو گوش یه نفر دیگه زمزمه میکنم 

 

نه اون میفهمه که تو نیست 

نه من میخوام بفهمم !

101

غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد
پسرش نیست
...

 

ولادیمیر مایاکوفسکی

100

برای تولدش دعوتم کرده بود.تولدش دوشنبه بود (میدونستم) ولی به من گفت سه شنبه تولدمه.دارم فکر میکنم چیکار کنم؟میخوام با چندتا از بچه ها برم بیرون.پایه ای بیای؟ 

منم که از خدا خواسته دیگه دل تو دلم نبود.گفتم آره حتما.بعدش گفت دیگه کیو دعوت کنم به جز تو؟ 

منم گفتم مگه من بس نیستم؟ 

گفت چرا هستی.پس دو نفری میریم. 

قرار شد سه شنبه شب با هم باشیم.من باشم و اون باشه و جوجم.گفت دلش واسش تنگ شده بیارمش.آخه عزیزشه. 

جوجم هم گفت بوس،بوس،ایشالا عروسیت جبران کنم. 

گذشت تا شد دوشنبه شب.بهم اس ام اس داد که سلام دیزی. چطوری؟ 

رو سایلنت بود نفهمیدم.بعد از یه ساعت جواب دادم خوبم مرسی.تو چطوری؟ 

خواب بود دیگه جواب اس ام اسمو نداد. 

فردا صبش اس داد که دیشب میخواستم بگم اگه مشکلی نیست قرارمون یه چند روز بیوفته عقب.من یه کاری واسم پیش اومد یهو. 

من گفتم که مشکلی نیست.اونم همون اس ام اسی دوباره گفت معذرت میخوام.یه گروهی زنگ زدن گفتن ساعت 5 واسه تمرین برم.ببخشید. 

دوباره گفتم اشکالی نداره. 

از اون موقع دیگه نه من چیزی گفتم نه اون. 

حوصله ی هیچ کاری هم ندارم.کادوش مونده گوشه ی اتاقم بغضم میگیره وقتی نگاش میکنم. 

چون نمیدونم حرفش راست بود یا دروغ.نمیخواست با من بیاد بیرون؟میخواست با کس دیگه ای باشه؟نمیخواست قرارمون دو نفره باشه؟کلا چی؟نباید یه زنگ بزنه بگه ببخشید اسکلت کردم؟ببخشید برنامه تو خراب کردم؟یعنی آدم واسه یه روز تولدش نمیتونه بیخیاله بقیه کاراش بشه؟یعنی من آدمی نبودم براش که بخواد به خاطر من بیخیال همه چی بشه و اولین قرار دو نفرمون رو خراب نکنه؟ 

من باید ناراحت بشم؟نباید ناراحت بشم؟باید بهش بگم که ناراحت شدم؟! 

باید چیکار کنم؟ 

 

+ پدر با مشکلات روانیش طبق معمول ریده به اعصاب خانواده :((

سروده هایی برای مردن در عصر سه شنبه

کعبه منم
قبله منم
سوی من آرید نماز
آن صنم قبله‌نما
خم شد و بوسید مرا  

 



هوشنگ ابتهاج  

 

معایب بلاگ اسکای

من نمیدونم این نظرات بلاگ اسکای چرا اینجوریه؟
وقتی تایید کردم دیگه نمیتونم پاسخ بذارم!!!
خب یعنی چی این چه وضعیه؟!شاید آدم نظرش عوض شه خب!
نامرد ! 

تازه مثل بلاگفا نمیشه آخرین نظرات رو جداگانه دید.حتی قسمت وبلاگ های دوستان هم نداره که بشه فهمید کی،کِی آپ کرده... 

 

پی نوشت: شاید هم من بلد نیستم.اگه کسی بلده بهم یاد بده لطفا ! 

 

بعدا نوشت : مرسی از نگین جون برای کمکش.متوجه شدم که همه ی این موارد هست فقط من بلد نبودم

99

امروز به طرز وحشتناکی متوجه شدم که رفتارم چقدر روی زندگی یه نفر تاثیر داره.یعنی طرزش وحشتناک نبود،همین تاثیر گذاریش وحشتناک بود. 

ماتم برده بود،یعنی اصن هنگ کرده بودم وقتی دیدم داداشم انقدر به حرفای من گوش میده. 

یه بچه فینقیلی ببین چه زود بزرگ شد.این همه وقت اصن به بزرگ شدنش فکر نکرده بودم.یعنی اصن واسم مهم نبود.گفتم خودش میدونه و ننه باباش.مگه من زاییدمش که واسم مهم باشه.همین طور این بچه بزرگ می شد.امروز نگاش کردم دیدم نه سالشه ! 

9 سال خیلیه به خدا.من یاد 9 سالگیه خودم افتادم.هنوز خاطراتم یادمه.بعد این بچه...خدایی چه چیزای بدی میخواد یادش بمونه. 

عین چی داشت حرفای منو گوش میداد.انگار ضبط صوت شده بود.هر حرفی که از دهنم در میومد مثل آبی بود که تو خاک تشنه میرفت. 

به خدا من نمیدونستم قراره زندگی و تصورات یه آدم دیگه رو بسازم وگرنه تا الان سعی میکردم خیلی آدم شده باشم.حداقل یه چیزی میشدم که اگه پس فردا خواستم بهش بگم تو هم اونجوری شو نگه تو خودت مثه اون نیستی.برو بابا(همون قضیه رطب خورده و منع رطب نشه دیگه) 

میترسم.میترسم یه اشتباهی بکنم زندگی و آینده این بچه به گند کشیده بشه. 

از امروز باید رفتارمو درست کنم.برم چند تا کتاب روانشناسی کودک بخرم ببینم باید با این بچه که یه دفعه پرت شده تو زندگیم چیکار کنم. 

نمیخوام مثل من بزرگ بشه...

کلاغ

از زندگی من بیرون نمیرود. نه بیرون میرود. نه تو می آید. همینجور ایستاده توی چارچوب. عین کلاغی که چسبیده به پنجره. هی کیش کیش میکنی نگاه میکند. پنجره را باز میکنی نگاه میکند. باد می آید باران میبارد خورشید مثل سگ می تابد این نگاهش را میکند. پرده را میکشی و میدانی هنوز آن پشت چسبیده. حسش میکنی. میروی مینشینی کنارش. میگویی ببین کلاغ.  اینجوری و اینجوری و اینجوری. حالا بیا تو. نگاه میکند. حالا برو. نگاه میکند. میبوسیش و میگویی وابسته شدم خوب شد؟ نگاه میکند. میگویی لعنت به ریخت سیاهت حالم را به هم میزنی اصلن. نگاه میکند. حالم خوب نیست. مگر یک آدم چقدر میتواند کلاغ چسبیده به پنجره را تحمل کند. یک آدم که خودش توی اتاق زندانیست. خودش چنگ میزند به دیوارها. خودش میخواهد در را باز کند انقدر برود برود برود تا هیچ کلاغی نبیند رو به روی صورت وامانده رو به افولش. برسد به یک جایی که کلاغ ندارد. اصلن پرنده ندارد. همه چرنده اند. همه دو زیستند. همه جزء عنکبوتیان هستند. مگر یک آدم چقدر میتواند بنشیند گوشه اتاقش، و زل بزند به کلاغی که معلوم نیست حرفش چیست. مگر یک آدم چقدر میتواند. 

 

Reference

98

یکی هست که من عاشقشم ، خودشم نمی دونه

دیدینش بهش بگین فلانی عاشقته ، دیگه خود دانی

نمیگذارد تو را بغل کنم

من عادت دارم گیر کنم؛
در کار‌هایی که هیچ وقت نکرده ام
روز‌هایی که هیچ وقت نیامده
اتفاق هایی که هیچ وقت نیفتاده.

مثل همان صندلی
که روی آن نشسته بودی
و من دائم با خودم می‌گفتم:‏
لعنت به صندلی هایی که پُشت شان بلند است..‏
  

                  Reference                                                                                                                                                                                      

گازها و آدم ها

گازها هم شبیه آدم ها هستن: نه کاملشون پیدا میشه نه نجیبشون! 

 

Reference

خستگی

از یک جایی به بعد
یادت می‌رود مثل "خودت" باشی؛

کم کم یاد می‌گیری مثل "او" شوی:‏‏
دور..‏
  

دور..  

دور..   

دور.. 

 

                                                                                                                                                                                              Reference

دلتنگی

آدم که غمگین می شود، خودش را جدا می کند از جمع، که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند. مورد فراموشی قرار می گیرد و تنها تر و تنها تر می شود. آنچنان در تنهایی خود غرق می شود که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد. 

و این آغاز تلخ یک پایان است 

 

Reference