سال ورودم به دانشگاه
+ یادش به خیر تو بودی، من بودم و یه دنیا عاشقی
+ بهمون میگفتن کفی یادته؟
+ با چه جون کندنی سال انتخابات دانشگاه قبول شدیم.به جای درس خوندن و کتابخونه همش تو خیابون در حال تظاهرات بودیم.
+ دستبندای سبز که خریدیم...
+ از این کشوری که تو نمیتونستی توش بمونی متنفرم
+ از اون کشوری که تو توش میتونی بمونی متنفرم
+ توی هر گوشه ی این شهر
دارم از عشق تو یادی
میسوزونه منو یاده
دلی که به من ندادی...
عاشقانت نخواهند ماند شهاب مقربین عاشقانت نخواهند ماند ... یکی یکی ...میروند محو میشوند هر بوسه که بر یکی میزنی شلیکی به دیگریست یک به یک خواهند رفت تنها یکی خواهد ماند که از همه قویتر است یکی که مدام دور و بَرَت پرسه میزند من؟ نه آخرین شلیکات کارِ مرا نیز ساختهاست تنها یکی خواهد ماند که از من قویتر است روبرویت خواهد نشست به چشمانت زُل خواهد زد و تو را از او گریز نیست از دیرباز میشناسمش نامش تنهاییست | Your lovers will not stay By: Shahab Mogharabin Your lovers will not stay They’ll be gone one by one Disappear Each kiss you blow to one Is shooting at the other One by one they will all leave Only one will be left One stronger than all One wandering around you all the time I? No Your last shot Has finished me off too Only one will be left One stronger than me sitting right in front of you Gazing into your eyes And there’ll be no escape for you I know it for a long time Loneliness, the name is |
امروز با "م" رفتیم کافه پستو (ونک - برج آفتاب)
قشنگ بود و دنج و خلوت ولی غذاش خوب نبود.
انقدر هم سرِ آوردنش لف لف(!) کردن دیگه دیرمون شد بیخیال قهوه شدیم
رفتیم خودِ میدون آب طالبی خوردیم ! ![]()
+ داشتیم پیاده میرفتیم که یه خانومه اومد از "م" آدرس بپرسه، "م" هم داشت جوابشو میداد که یه دفه خانومه چشمش افتاد به من گفت وای این چقدر خوشگله
منم که خر کیف شده بودم کلی جلو "م" بی جنبه بازی در آوردم
"م" هم گفت الان توو اونجا پارتیه؟؟؟
ما هم گفتیم بله !
بعدا نوشت : "م" دوست پسر من نیست.فقط یک دوست مهربان و صمیمی ست که گهگاهی مرا از تنهایی در می آورد.
از هم که خداحافظی کردیم، با قدم های سنگین خودم رو می کشیدم رو سنگفرش های ولیعصر.
تو که نباشی،
له می شوم زیر حجم این همه تنهایی...
آدمیزاد را، شهاب سنگ آسمانی نمی کشد… بیماری ریشه اش را نمی کند… حتی جنگ هم آن چیزی نیست که نسلش را منقرض کند… آدمیزاد را «فکر و خیال» است که نابود می کند روزی…
خراب تر از من و خوب تر از تو بسیار است
همین بهانه ی آغاز بی وفایی ماست
(یعنی عاشقی میکنم با شعرای فاضل اصن یه وضی !)
باید راه افتاد
مثل رودها که بعضی به دریا می رسند
بعضی هم نمی رسند
رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد.
علی صالحی
امروز جلوی در دانشگاه سوار ماشین محمد امین بودیم (L۹۰ که ماله باباشه!) داشتیم میرفتیم درکه که خیر سرمون یه خورده تفریح کنیم یه گرند ویتارا که داشت دنده عقب میومد ما رو مثه سوسک له کرد !
با چرخ زاپاسش زد در سمت کمک راننده رو داغون کرد شیشه پودر شد ریخت رو سر و صورت زهرای بیچاره!
زهرا که کلا حالش بد بود این چند وقته،اینم که این جوری شد دیگه سنگ کوپ کرد.تا چند ساعت شک بود و از لباساش و موهاش شیشه خورده میریخت.اصن یه وضی !!!
بعد ممد امین از ماشین پیاده شد که ببینه ماشین اونا چی شده، دید خر شانسا یه خطم بر نداشتن!!! کلن زانوهاش سست شد میخواست بیوفته کف خیابون که ملت جمش کردن. 
حالا حراست دانشگاه هم اومده این وسط داره نظر کارشناسی میده که کی مقصره.منم اون وسط با دیدن حراست بیخیال همه ی این موارد شده و داشتم موهامو میکردم تو و آرایشمو پاک میکردم
خلاصه کلن سه تایی ریده بودیم به خودمون آخه هیچوقت تنهایی تصدف نکرده بودیم.محمد امینم که اولین تصادفش بود.ولی خداییش خیلی منطقی با قضیه برخورد کرد و اصلن داد و دعوا نکرد.فقط ماشینا رو کشیدیم کنار تا افسر بیاد.
افسر هم بعد 1 ساعت و نیم تشریف آوردن گفتن خانومه سوزوکی مقصره
این که مشخصه واسه چی منتظره افسر شدین.خانومه سوزوکیه بی ادب هم حالش گرفته شد(یه جاییش سوخت !)
.ما هم خوشحال ! بعد دیگه گواهینامه و کارته بیمه خانومه رو هم گرفتیم + شمارش
فامیلیش هم بشکوفه بود (میگم که آبروش بره، آخه بی شعور حتی نیومد حال زهرای بیچاره رو بپرسه.هی میگفت کلی وقتم گرفته شد و شما که اصن واستون مهم نبود و اینا
.بیشعور فکر کرده حالا چون پولداره فقط وقت اون مهمه. 3تا دانشجوی بیچاره که هیچ تفریحی تو زندگیشون ندارن جز همین یه دور هم بودن وقتشون مهم نیست.نفهم
)
بعدشم دیگه بش گفتیم برو گم شو تا فردا که صدات کنیم بیای بیمه پولمونو بدی !
خودمونم جمع کردیم رفتیم درکه.البته ماشینو گذاشتیم پارکینگ به یارو هم کلی پول دادیم که چون شیشه نداشت مواظبش باشه.
ساعت 4:30 ناهار نخورده قلیون هلو-نعناع کشیدیم.بعد چون معراج نبود بی جنبه بازی در آوردیم زیاد کشیدیم حالمون بد شد
.و من الان از قلیون متنفرم !
ناهارم جوجه شریکی زدیم به بدن.جاتون خالی.زهرا هم این وسط هی زنبور میکشت! که آخر سر یکیشون نیشش زد.(هی بهش گفتیم نکن ولی مگه گوش میده)
حالا ولی این وسط حالمون خیلی بد بودا!فک نکنین خوش گذشت.انقد داغون بودیم اصن یه وضی...
من که دیروز پریود شده بودم کلن پاهام میلرزید نمیتونستم سر پا وایسم.بقیه رو هم خودتون تصور کنین !
خلاصه الان همه سالم و سلامت خونه هاشونن.
این خاطره ی اولین تصادف دانشجوییه دوره همیمون !
P.S : بابای محمد امین گفت دیگه بهش ماشین نمیده
آخه بابای محمد امین تقصیر اون طفلک نبود که ! 
قرار نبود چشمای تو خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
-- علیرضا طلیسچی
بعدا نوشت: به قرآن من از این آهنگ خزا گوش نمیکنم.نمیدونم اینو کجا شنیدم یا خوندم!
لعنت به من که گوشیه تلفن رو برداشتم تا صدای تو رو دوباره بشنوم...
بیگانه ی آلبر کامو را می خوانم ، کلاس خوش نویسی ثبت نام میکنم و به دنبال کسی یا چیزی میگردم که به زندگیم معنا دهد...
وقتی شب از گریه بلند میشی بری یه لیوان آب بخوری شاید حالت بهتر بشه و میبینی که مامات از کنار بابات فرار کرده و به وسط پذیرایی پناه آورده،آبو بیخیال میشی و میری تو اتاقت دوباره به گریه ادامه میدی.